تبليغاتX
هری پاتر
هری پاتر 7 نوشته ی بچه های کلوب هری پاتر در سایت کلوب دات کام
فصل دوم : قصر سالازار اسلایترین

فصل دوم : قصر سالازار اسلایترین

 

نارسیسا دست دراکو را رها کرد و هر دو با هم در جاده ی سنگلاخی پیش رفتند . چند دقیقه پیش علامت شوم داغ شده بود و آنها فوراً به این مکان که هنوز نمی دانستند کجاست ، آپارات کرده بودند . مطمئن بودند که لرد سیاه کار مهمی دارد که این گونه ناگهانی و به این مکان آنها را فرا خوانده است .

چند ثانیه بعد گری بک و بعد از او یاکسلی و دالاهوف ظاهر شدند و بدون هیچ صحبتی به راه افتادند . سایر مرگخواران هم یکی پس از دیگری ظاهر می شدند . آخرین نفر اسنیپ بود که مثل همیشه سراپا سیاه پوش ، با موهای روغن زده و چهره ای خالی از هرگونه احساس دیده می شد . بعد از اتفاقاتی که در هاگوارتز رخ داد و کشته شدن دامبلدور به دست او ، هنوز لرد سیاه را ندیده بود ...

 

 

 

  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 23:8  توسط امید | 
فصل سوم : جشن عروسی

فصل سوم : جشن عروسی

   صبح وقتی هری از خواب بیدار شد مدتی طول کشید تا به یاد آورد دیشب همراه رون و هرمیون به گودریک هالو آمده اند. نمی توانست باور کند که یک بار دیگر در اتاق خودش خوابیده است , اما این دفعه پدر و مادرش با او نبودند تا شادی او را کامل کنند.  در حالی که در افکارش غوطه ور بود و تلاش میکرد خاطراتی را از بچگیش به یاد آورد چند ضربه به در زده شد و هرمیون وارد شد . هری که عینکش را از روی میز تازه تعمیرشده ی کنار تختش بر می داشت روی تخت نشست...

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 23:5  توسط امید | 
فصل چهارم :
فصل چهارم :

شب عروسی وقتی هری سرش را روی بالش گذاشت به خواب عمیقی فرو رفت . او اول خواب عروسی را دید . همه در آن جا حضور داشتند مادر و پدرش در حال رقصیدن بودند دامبلدور بر روی صندلی نقره ای رنگی نشسته بود و در حالی که دستش را در هوا تکان میداد  با اسنیپ صحبت میکرد. سیریوس هم از مهمان ها پذیرایی میکرد . مادر و پدر نویل هم شاد و خندان بودند و تمام اعضای محفل در آنجا حضور داشتند و در صورت مد آی مودی هم هیچ نشانه ای از زخم نبود و چشمش هم دیوانه وار به اطراف نمیچرخید هری واقعا از جمعی که در آن بود لذت میبرد که ناگهان اسنیپ از روی صندلی بلند شد  و در حالی که خنده ی دیوانه واری را سر میداد چوب جادویش را بیرون آورد  و رو در روی دامبلدور ایستاد و گفت : آواداکداورا  ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 13:44  توسط ساناز | 
سلام
سلام به همه ي هري پاتريست هاي ايراني ...

ما ، يعني چند نفر از بچه هاي کلوب هري پاتر در سایت cloob.com تصميم گرفتيم ادامه اي بر کتاب ششم هري پاتر بنويسيم ... يعني کتاب ۷ .

تا بحال هم ۶ فصل رو آماده کرديم که فعلاً فصل اول آماده و بقيه در دست ويرايش هستند .

اگر در باره ي کار ما نظري داشتيد ، خوشحال ميشيم بخونيم و لحاظ کنيم نظرات و پيشنهاداتون رو ...

اگر با کار ما مخالفت داريد ، باز هم نظرتون رو محترم ميشمريم اما بايد بگم که ما کار خودمون رو ادامه ميديم !!!

اگر دوست داريد در زمينه ي نوشتن فصلهاي کتاب با ما همکاري کنيد ، از همين الان ورودتون رو به جمعمون خوش آمد ميگم ! مي تونيد درخواست همکاريتون رو به ايميل omid.potter@yahoo.com بفرستيد ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 23:17  توسط امید |