فصل دوم : قصر سالازار اسلایترین
نارسیسا دست دراکو را رها کرد و هر دو با هم در جاده ی سنگلاخی پیش رفتند . چند دقیقه پیش علامت شوم داغ شده بود و آنها فوراً به این مکان که هنوز نمی دانستند کجاست ، آپارات کرده بودند . مطمئن بودند که لرد سیاه کار مهمی دارد که این گونه ناگهانی و به این مکان آنها را فرا خوانده است .
چند ثانیه بعد گری بک و بعد از او یاکسلی و دالاهوف ظاهر شدند و بدون هیچ صحبتی به راه افتادند . سایر مرگخواران هم یکی پس از دیگری ظاهر می شدند . آخرین نفر اسنیپ بود که مثل همیشه سراپا سیاه پوش ، با موهای روغن زده و چهره ای خالی از هرگونه احساس دیده می شد . بعد از اتفاقاتی که در هاگوارتز رخ داد و کشته شدن دامبلدور به دست او ، هنوز لرد سیاه را ندیده بود ...
ادامه مطلب
فصل سوم : جشن عروسی
صبح وقتی هری از خواب بیدار شد مدتی طول کشید تا به یاد آورد دیشب همراه رون و هرمیون به گودریک هالو آمده اند. نمی توانست باور کند که یک بار دیگر در اتاق خودش خوابیده است , اما این دفعه پدر و مادرش با او نبودند تا شادی او را کامل کنند. در حالی که در افکارش غوطه ور بود و تلاش میکرد خاطراتی را از بچگیش به یاد آورد چند ضربه به در زده شد و هرمیون وارد شد . هری که عینکش را از روی میز تازه تعمیرشده ی کنار تختش بر می داشت روی تخت نشست...
ادامه مطلب
شب عروسی وقتی هری سرش را روی بالش گذاشت به خواب عمیقی فرو رفت . او اول خواب عروسی را دید . همه در آن جا حضور داشتند مادر و پدرش در حال رقصیدن بودند دامبلدور بر روی صندلی نقره ای رنگی نشسته بود و در حالی که دستش را در هوا تکان میداد با اسنیپ صحبت میکرد. سیریوس هم از مهمان ها پذیرایی میکرد . مادر و پدر نویل هم شاد و خندان بودند و تمام اعضای محفل در آنجا حضور داشتند و در صورت مد آی مودی هم هیچ نشانه ای از زخم نبود و چشمش هم دیوانه وار به اطراف نمیچرخید هری واقعا از جمعی که در آن بود لذت میبرد که ناگهان اسنیپ از روی صندلی بلند شد و در حالی که خنده ی دیوانه واری را سر میداد چوب جادویش را بیرون آورد و رو در روی دامبلدور ایستاد و گفت : آواداکداورا ...
ادامه مطلب
ما ، يعني چند نفر از بچه هاي کلوب هري پاتر در سایت cloob.com تصميم گرفتيم ادامه اي بر کتاب ششم هري پاتر بنويسيم ... يعني کتاب ۷ .
تا بحال هم ۶ فصل رو آماده کرديم که فعلاً فصل اول آماده و بقيه در دست ويرايش هستند .
اگر در باره ي کار ما نظري داشتيد ، خوشحال ميشيم بخونيم و لحاظ کنيم نظرات و پيشنهاداتون رو ...
اگر با کار ما مخالفت داريد ، باز هم نظرتون رو محترم ميشمريم اما بايد بگم که ما کار خودمون رو ادامه ميديم !!!
اگر دوست داريد در زمينه ي نوشتن فصلهاي کتاب با ما همکاري کنيد ، از همين الان ورودتون رو به جمعمون خوش آمد ميگم ! مي تونيد درخواست همکاريتون رو به ايميل omid.potter@yahoo.com بفرستيد ...

